تبليغاتX
کلاس جونیمون





















کلاس جونیمون

دوس داری تو کلاس باشی؟!

داره میاد!

داره باهامون میاد مشهد!!!!

بترسید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/31ساعت 6:55 PM توسط رها|

دیگه عیده و...............

منم که اهل هنر! گفتم به نمایندگی همه ی برو بچ و به خاطر روی گل بهاره بیام یه تخم کفتری چیزی رنگ کنیم بریم!

هرچند خوبیت(این کلمه اشکال دستوری داره! چون پیشوند "یت" مصدر ساز عربیه) هرچند خوب نیست بعد یه عمری که اومدیم پست بزاریم تخم کفتر رنگ کنیم. عیب نداره. جهنم  و ضرر! قلک بیچاره ام رو میشکنم و تخم مرغ می خرم براتون!

 

حالا میخوام براتون با یه اشاره تمام اتفاقات سال ۱۳۹۰ رو نقاشی کنم! این شما و این پیکاسو:

یادش بخیر! پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت! یه عموی ناز و خوشگلی انگاری بوده سردش!

گفتم بهش درسی بخون حرفمو گوش نکردش!

 یه چرخ و فلک میکشم به یاد مشهدمون:

و یاد روز آخر که زیر بارون، گنبد می درخشید و ما خدافظی کردیم!

اینم یه نقاشی خوشگل از هدایت تحصیلی:

(بقیه ی هنر نماییم تو ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/03ساعت 1:12 AM توسط رها|

تو خیابون منو جلو تاکسیا دیده! اومده می پرسه تو مگه سرویسی نیستی؟

میگم نه! قش قش میزنه زیره خنده!!!

پرسید خونتون کجاست؟ میگم فلانجا!

میگه خوب خوبــــــــــــــــــــه! نزدیکه، پیاده برو (حالا تا خونمون ۳۵ دقیقه پیاده راهه)

میخندم هیچی نمیگم!

تو خیابون میزنه تو گوشم! میگه خوب خدافظ

حیف که معلمه وگرنه اگه یکی از بچه ها بود میزدم لت و پارش میکردم!

میگفتم بچه مگه مرض داری؟

هر چند با اینکه معلمه تلافیشو در میارم

یه روز که تو دفتر نشسته جلو خانم ایرجی میرم میزنم تو گوشش میگم اِ.... اینجایی؟!!!

ها ها ها

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/11ساعت 4:56 PM توسط رها|

با فرا رسیدن 12 بهمن چین نوعی بسیجی اختراع کرده که قادر است با فقط نصف کیک و بدون ساندیس تا 3 روز پیاپی راهپیمایی کند 
نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/13ساعت 7:35 AM توسط رها|

امروز زینب و خواجه و فاطمه در شرف رفتن بودن و در همون حال که تو سر و کله ی همدیگه می زدن خانم علی برقی رو دیدن!

خانم علی برقی: سلام زینب، تو خجالت نمی کشی شیرینی نمی آره؟

زینب[]: برای چی خانم؟

ــ آدم فلانیش ازدواج میکنه شیرینی نمیده؟

ــ، باشه خانم!

خ.علی برقی خارج می شود

زینب: ااااااااااااااا بچه ها! این از کجا می دونست؟

خانم عباسی و خانم ایرجی و خانم طرقی اومدن.

خانم عباسی: زینب شیرینی نمیدی؟

زینب:... . . ... .. . . ...باشه خانم ولی شما از کجا فهمیدید؟

ــ خانم کرداری بهم گفت

ــ

خواجه: ببخشید خانم شما چیو میگید؟

ــ معدلت دیگه!

زینب+خواجه+ فاطمه:..........

فاطمه:آهــــــــا! خانم این یه چیز دیگه رو گفت

ــ خانم عباسی:

خانم ایرجی سریع بر می گردد:چی؟

خواجه+فاطمه:

زینب مات و مبهوت می مونه! با اون نگاه خانم عباسی خودشم به خودش شک میکنه!

خواجه: نه خانم! یکی از فامیلای نزدیکش ازدواج کرده بعد...

خانم ایری بعد از چند ثانیه مکث: آهان ! خانم عباسی، اینا فکر کردن شما یه چیز دیگه رو میگید!

خواجه و فاطمه همچنان میخندند. خانم عباسی و ایرجی و طرقی میرن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زینب میگه:خیلی بدن یعنی چی؟! من هنوز آرزو دارم!

فاطمه: خواجه بیا فردا واسه زینب شایعه درست کنیم از بنگاه بندازنش بیرون

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت 6:51 PM توسط رها|

چند وخت بود که جیپی قهر کرده بود!

همه چیز از زمانی شروع شد که یاسی با اون ریش و سیبیل کذایی جیپی رو ترسوند.

اول جیپشو برداشت برد اون ور کوچه، و بعد خودش رفت.

روزها بود که خبری از جیپی نبود...

...که ناگهان!

یه پرشیا اومد و جای جیپ پارک کرد و...

 

ما کم کم داشتیم جیپی رو از یاد میبردیم که دیروز بعد امتحان فیزیک به صورت مرموزی مشاهده شد!

البته فقط منو و یاسی دیدیمش

علاوه بر اینکه یه سری تغییرات کرده بود( مثل اینکه لاغر شده بود و ریش سیبیل گذاشته بود) نکته قابل توجهی مشاهده گردید :

جیپی نیشش تا بنا گوش باز نبود!!!

من و یاسی بعد از اینکه از پنجره کلاس مثه زرافه گردنمون رو کردیم بیرون  جیپی رو با چشممون دنبال کردیم و فهمیدیم که پیچید تو کوچه بقل مدرسه

بعد هم از پنجره دستشویی ردشو زدیم!

جیپی با یه خانم و دو تا بچه بود که البته بچه ها معتقدن خواهر زاده ش بوده!

بعد از امتحان همه رفتیم تو کلاس تا آقا رمضانعلی بره سر کلاسش که دوباره خبر رصد جیپی اعلام شد!

این دفعه پیچید تو اون یکی کوچه

من و یاسی هم که طلایه دار کلاسیم همچون قوم تاتار دویدیم تو کلاس پیش دانشگاهی و جیپی رو دیدیم اما اونقدر سر و صدامون زیاد بود که بیچاره از ترس نیم متر پرید و بالا رو نگاه کرد و ما پشت پنجره سنگر گرفتیم

بعد از ما خواجه به سمت پنجره شتاب کرد و فهمید که رفته تو اون خونه در طوسیه!

عده ای معتقدن که جیپی ۲ تا زن داره!

و عده ای دیگر مخالف این نظریه هستند.

هم اکنون ما در حال تلاش برای کشف راز این پرونده هستیم و تاکنون با زدن چند سنگ به شیشه خانه تلاشمان را ادامه دادیم.

پرونده همچنان در حال پیگیری است و اطلاعات بیشتر در چند روز آینده به اطلاع عموم رسانده خواهد شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+خوابم نمیبره!

الان ساعت ۳ و نیم!

خداااااا میخوام بخوابم! درس و مشق دارم!

اول رادیو هفت دیدم - بعد فوتبال دیدم- بعد ۲ صفحه جغرافی خوندم- بعد تکرار بازی لهستان و ایران(والیبال) دیدم- بعد اومدم پا اینترنت!

من میخوام بخوابم....

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت 3:28 AM توسط رها|

یعنی....یعنی..

تنها چیزی که میتونم بگم همینه: ....

قابل توجه زینب، خوب زینب جان تقصیر تو بود دیگه!

نباید از پنجره بیرون رو نگاه کنی

یا باید بری تو اون حیاط درندشت چرخ بزنی یا اونقدر تو چهار دیواری کلاس حبست میکنیم تا خودت و افکارت با هم بپوسن!

+به شدت عصبانی شدم سر این قضیه

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10ساعت 11:58 PM توسط رها|

هم چاه سر راه توبايد بكنيم                                      هم اينكه ازانتظارتودم بزنيم

اين نامه چندم است كه ميخواني اش؟                        داريم ركوردكوفه را ميشكنيم!

                                          اللهم عجل لوليك الفرج

نوشته شده در جمعه 1390/11/07ساعت 6:54 PM توسط cheetoz motori|

آقا انقدر دلم هواتو کرده!
نوشته شده در سه شنبه 1390/11/04ساعت 6:52 PM توسط رها|

سماور فراموش نشود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+فقط مژده نفهمه!

+پژوهشسرا/آقای بهشتی/مژده/ چایی/ فیزیک/........

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 7:55 PM توسط رها|


آخرين مطالب
» من و علی برقی3
» تخمِ مرغ رنگی!
» من و علی برقی 2
»
» ...
» این داستان ادامه...دارد(به خاطر خواسته بچه ها)
»
» اقاجان
»
» قرارمون 5 شنبه راس ساعت6:30 پژوهشسرا(برای صرف صبحانه+چای)

Design By : RoozGozar.com